منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشته ام
يا در آسمان
به ستاره ي ديگري سلام كرده ام
توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان
هر جور راحتي باران زده ي من
همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اينجا كاري نمي كنم
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم.
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 1386/01/12