تقدیم به تو که بهترینم هستی ( آره شک نکن منظورم خود خودت هستی)
به که گویم که تو منزلگه چشمان منی
به که گویم تو نوازشگر دستان منی
به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را
به که گویم که توآهنگ دل و جان منی
گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من
به که گویم که توباران زمستان منی
همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند
به که گویم تو عمریست مهمان منی
گرچه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما
به که گویم که تو عمری مه تابان منی
نوشته شده توسط محسن در جمعه 1386/06/16
همسفرم می شی؟ آره با توأم با خود خودت.
کجا می رم؟ یه سر به مکان عشق، یه سفر رویایی به یه معبد استثنایی. به یه جایی که فقط جای پاکی هاست. همون جایی که وقتی بلرزه می تونه زندگیت رو بلرزونه. وقتی بسوزه می تونه آتیشت بزنه. وقتی بگیره می تونه دلیل مبهم باریدن بی اختیار چشمات مثه ابربهار بشه. اون جایی که اگه بشکنه آه ناخواستش می تونه قدرت سحر و جادو بگیره. اون جا که مهرش افسون می کنه. همون جا که اگه از عمقش از خدا چیزی رو بخوای اگه خیرت تو اون خواسته باشه استجابتش رد خور نداره. اون جا که وقتی برای انتخاب راهت به تردید می رسی اگه بهش رجوع کنی بهت می گه چی کار کنی. اون جا که وقتی چیزی رو از اون مکان می خوای، با تمام وجودت می خوای. اون جا که در شأن خواسته های آسمونیه نه هوس های پست و بی مقدار. اون جا که یه وقتایی تو هستی و خداو سکوت و انعکاس های زمزمه های دعا و همه چشم امیدت به خونه خداست. اون جا که گاهی عیار صمیمیت با خدا اونقدر بالاست که قیمت نداره. اون جا همون مکان عشقه. جای با شکوه ترین و زیباترین احساسات. این جا همون جاییه که باید عطر یه عالمه احساس بی نظیر، مست و مدهوشت کنه. این جا مهربون ترین عضو وجودته. جایی که فقط متعلق به عزیزترین هاست.
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 1386/06/14
مادرخسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت:مامان! مامان! وقتی من درحیاط بازی می کردم و بابا داشت باتلفن صحبت می کرد،تامی باماژیک روی دیواری که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کشید!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی ازترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد:تو پسر خیلی بدی هستی. و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی روی دیوار است!
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 1386/06/14